تبلیغات
بـــــــــــاران - مطالب ابر شعر
بـــــــــــاران
چترها را ببندیم باران زیباست...
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

صدای زمزمه شیرین آب جاری ، صدایی است که موجب آسایش روح است و تن .
آب مظهر زندگیست ......... آب را گل نکنیم

به یاد سهراب سپهری

نام شعر : آب  

آب را گل نكنیم

در فرودست انگار، كفتری می‌خورد آب.
یا كه در بیشه دور، سیره‌یی پر می‌شوید.
یا در آبادی، كوزه‌یی پر می‌گردد.

آب را گل نكنیم

شاید این آب روان، می‌رود پای سپیداری، تا فرو شوید اندوه دلی.
دست درویشی شاید، نان خشكیده فرو برده در آب.

زن زیبایی آمد لب رود،
آب را گل نكنیم:
روی زیبا دو برابر شده است.

چه گوارا این آب!
چه زلال این رود!
مردم بالادست، چه صفایی دارند!
چشمه‌هاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد!
من ندیدم دهشان،
بی‌گمان پای چپرهاشان جا پای خداست.
ماهتاب آن‌جا، می‌كند روشن پهنای كلام.
بی‌گمان در ده بالادست، چینه‌ها كوتاه است.
مردمش می‌دانند، كه شقاق چه گلی است.
بی‌گمان آن‌جا آبی، آبی است.
غنچه‌یی می‌شكفد، اهل ده باخبرند.
چه دهی باید باشد!
كوچه باغش پر موسیقی باد!
مردمان سر رود، آب را می‌فهمند.
گل نكردندش، ما نیز
آب را گل نكنیم.

 

 

 

 

 





نوع مطلب : شعــــــــر، عکسهای زیبا، 
برچسب ها : شعر، سهراب، شعر سهراب سپهری،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 1 تیر 1389

نه از خاكم نه از بادم نه در بندم نه از آدم
نه آن لیلا ترین مجنون نه شیرینم نه فرهادم
فقط مثله تو غمگینم فقط مثله تو دلتنگم
اگر آبی تر از آبم اگر همزاد مهتابم
بدون تو چه بیرنگم بدون تو چه بی تابم
گل عشق تو هستم شبنمم
باش
دلم دنیای زخمه مرحمم
باش
زدرد بی كسی قلبم شكسته
به شهربی كسی ها همدمم باش





نوع مطلب : شعــــــــر، 
برچسب ها : شعر،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 26 خرداد 1389
چندین شب و خاموشی ؟ وقت است که برخیزم / وین آتش خندان را با صبح برانگیزم / گر سوختنم باید افروختنم باید / ای عشق بزن در من کز شعله نپرهیزم / صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد/ تا خود به کجا آخر با خون در آمیزم / چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان/ صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم / برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش / وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم / چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم / چون خشم رخ افروزد در صاعقه آویزم / ای سایه! سحرخیزان دلواپس خورشیدند / زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم



نوع مطلب : شعــــــــر، 
برچسب ها : شعر، شعر نو،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 22 اردیبهشت 1389
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید وزین مرگ مترسید
کز این خاک برآیید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید وزین نفس ببرید
که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان
چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا
بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید
بمیرید بمیرید وزین ابر برآیید
چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید
خموشید خموشید خموشی دم مرگست
هم از زندگی است اینک زخاموش نفیرید




نوع مطلب : شعــــــــر، 
برچسب ها : شعر، شعر مرگ، شعر از مولوی، شعر منتخب،
لینک های مرتبط :
          
شنبه 18 اردیبهشت 1389

تورا من چشم در راهم شباهنگام

 که میگیرند درشاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم



تورا من چشم درراهم .

شباهنگام،دران دم ،که برجا،دره ها چون مرده ماران خفته اند؛

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام.

گرم یادآوری یانه من از یادت نمی کاهم.

تو را من چشم در راهم.





نوع مطلب : شعــــــــر، 
برچسب ها : شعر، شعرنو، شعر تک،
لینک های مرتبط :
          
شنبه 18 اردیبهشت 1389
اسمان گسترده و ابی
با ستاره های بی شمارش
دستی بخشنده برای چشم های پرپروازی که زمین در برابر عظمت دیدنشان احساس فقر میکند.
و ماه...
ماه خوشروی گیسو مهتابی
سلامی بود بر زبان اسمان
بی دریغ سلام می گفت..به همه کس و اصلآ هم در فکر جواب شنیدن نبود
و بخشندگی مگر همین نیست؟




نوع مطلب : شعــــــــر، 
برچسب ها : شعر، شعرنو، شعربخشندگی،
لینک های مرتبط :
          
جمعه 17 اردیبهشت 1389
باز هم در پرده ابهام زمان وامانده ام،هاله تنهایی وجودم را در برگرفته ،در جستجوی نگاهی زندگی را باختم!

     کاش نگاهم نگاهت را نمی دید،چرا که همان نگاه ،هیجان روح پرخروشم را تسکین دادو مرا نوازش کرد.

     کاش نگاهم نگاهت را نمی دید،کاش....

      هنوز به یاد تو هستم ،هنوز چون ستاره ای در شب تارم می         درخشی،هنوز نمیدانی...

      هنوز نمیدانی که آن شب تار ،چه سراسیمه و بی قراربرای دیدنت     تا به کجا یک نفس دویدم،دویدم،اما هرگز نرسیدم.

                                                                               هرگز...





نوع مطلب : شعــــــــر، 
برچسب ها : شعر،
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 16 اردیبهشت 1389
شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تب دار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آن چه زیر لب
می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود- اما-
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
از آن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آن دم
شفا یابد
چنان چه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کوره آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز
دوایی نیست
و از این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم
و حالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آن گه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
و من ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و
نام من شقایق شد




نوع مطلب : شعــــــــر، 
برچسب ها : شعر، شعر راز شقایق،
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 16 اردیبهشت 1389
منت خدای را عز و جل که......."لذت زن را قند و عسل كه ازدواجش موجب محنت است و به طلاق اندرش مزید رحمت. هر لنگه كفشی كه بر سر ما می‌خورد مضر حیات است و چون مكرر موجب ممات. پس درهر لنگه كفش دو ضربت موجود و برهر ضربت آخی واجب .

مرد همان به كه به وقت نزاع              عذر به درگاه نساء آورد
ورنه زنش ازاثر لنگه كفش              حال دلش خوب به جا آورد

ضربت لنگه كفش لاحسابش هم از راه رسیده، و جیب شوهر بدبخت را به قیچی خیاطی درآورده وحقوق یكماهه او را به بهانه جوئی بخورد.

شوهر و نوكر و كلفت همگی دركارند          تا تو پول بدست آوری وماشین بخری
شوهرت با كت وشلوار پراز وصله بود            شرط انصاف نباشد كه تو مانتو بخری




نوع مطلب : عاشقانه، شعــــــــر، 
برچسب ها : شعر، طنز، عاشقانه، شهر بر وزن سعدی، مناجات،
لینک های مرتبط :
          
شنبه 11 اردیبهشت 1389

دریا باش تا بعضی ها از با تو بودن لذت ببرند ، و بعضی ها که لیاقت دیدن

تو ندارند ، غرق شوند

------------------------------------------

 

هیچوقت شک هایت را باور مکن ، و به باور هایت شک نکن

 

-----------------------

بر زمین لجبازی پای مفشار ، که سخت لغزنده است

--------------------------

آدمی را آدمیت لازم است ، عود را گر بو نباشد ، هیزم است

---------------------------------------------------

هر رنگی زیباست ، غیر از دو رنگی

-----------------------------------------------

با عبرت از شکست های گذشته ، کمر شکست های آینده را بشکن

----------------------------------

قلب خود را از کینه دیگران پاک کن ، تا قلب آنها از کینه تو پاک شود

----------------------------

عشق یعنی

        امکان انتخاب به معشوق دادن

---------------------------------

         برای آنکه کسی یا چیزی را بدست آورید .... رهــا یـــش کنید

----------------------------

همچون باران باش ، رنج جدا شدن از آسمان را در سبز کردن زندگی جبران کن

 

 





نوع مطلب : عاشقانه، 
برچسب ها : شعر، عکس زیبا، عکس طبیعت، عکس باران، شعر عاشقونه،
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 5 اردیبهشت 1389

دیشب  دلم هوای  تو را  کرده بود ، باز

یاد  تو  خواب از سر من برده بود ، باز

اما  تو  رفته ای  و  محال  است دیدنت

انگار  مثل  خواب  و خیال است دیدنت

دیشب   دلم   برای  نگاه  تو  تنگ  بود

از  بس  نگاه  رهگذرت  هم قشنگ بود

دیشب  بهانه  کرد   دلم   دوری  تو  را

با التماس و اشک تو را خواست از خدا

اما  خدا  اگر  که  به  فکر  جواب  بود

حالا  دعای  دیشب   من  مستجاب  بود





نوع مطلب : شعــــــــر، 
برچسب ها : شعر تنهایی، دوست داشتن، شعر،
لینک های مرتبط :
          
شنبه 4 اردیبهشت 1389

در درون ذهن من هرگز نمیمیرد کسی

مرگ احساس مرا ماتم نمیگیرد کسی

رفته ام من سال ها از خاطرات این و آن

یک سراغ ساده هم از من نمیگیرد کسی . . .





نوع مطلب : شعــــــــر، 
برچسب ها : تنهایی، شعر،
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 2 اردیبهشت 1389

فرهاد رادمنش 

www.marshalclub.com/join

حالمان بد نیست غم کم می خوریم

کم که نه، هرروز کم کم می خوریم

آب می خواهم سرابم می دهند

عشق می ورزم عذابم می دهند  

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی آفتاب؟  

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بیگناهی بودم و دارم زدند



ادامه مطلب


نوع مطلب : شعــــــــر، 
برچسب ها : شعر، رادمنش،
لینک های مرتبط :
          
شنبه 28 فروردین 1389





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی