تبلیغات
بـــــــــــاران - مطالب هفته سوم مرداد 1391
بـــــــــــاران
چترها را ببندیم باران زیباست...
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
شانه های من و تو شانه که نه!کوه غمند

چشم های تو عظیمند و پر از درد عمیق
از همین روی برای دل من محترمند

هر چه چشمان تو آواز صلابت بشوند
باز می خوانمشان باز عزیز دلمند

خنده ها را همه ققنوس شررساز بکن
تا به خاکستر من روح دوباره بدمند

تو هم از درد بگویی به کجا تکیه کنم؟
با ستون های خرابی که از اندوه خمند

چشم در چشم هم از راه بگوییم و امید
چشم های من و تو آینه تالار همند




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 19 مرداد 1391

 نـــفـــرت

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند.
او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند.
در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود.
معلم به بچه ها گفت: تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.
روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده.
به علاوه ، آنهایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند.
پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.

معلم از بچه ها پرسید: از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی، این چنین توضیح داد: این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید.
بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید.
حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید.
پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 18 مرداد 1391

امید
شخصی را به جهنم می‌بردند. در راه بر می‌گشت و به عقب خیره می شد. ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببرید.
فرشتگان پرسیدند چرا؟ پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد ..... او امید به بخشش داشت.

عاشق
امیری به شاهزاده گفت: من عاشق توام. شاهزاده گفت: زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.
امیر برگشت و دید هیچکس نیست. شاهزاده گفت: عاشق نیستی ! عاشق به غیر نظر نمی‌کند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 18 مرداد 1391
دختری کنجکاو می پرسید: عشق یعنی چه؟
دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی و بازیچه
مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است
رهروی گفت: کوچه ای بن بست

سالکی گفت: راه پر خم و پیچ
در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ
دلبری گفت: شوخی لوسی است
تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند است
شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه
قاضی شهر :عشق را گفت حد هشتاد تازیانه به پشت
جاهلی گفت: عشق را عشق است
پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت است
رهگذر گفت: طبل تو خالی است
دیگری گفت: از آن بپرهیزید یعنی دور کن بر آتش دست
چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم
طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 18 مرداد 1391

گفتمش: دل می‏خری؟! پرسید چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد

 و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روی

 خاک افتاده بود جای پایش روی دل جا مانده بود





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 17 مرداد 1391

,•’``’•,•’``’•,
.’•,`’•,*,•’`,•’
....`’•,,•’`

1.دوستت دارم، نه بخاطر شخصیت تو ،بلکه بخاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا میکنم.

2.هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.

3.اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

4.دوست واقعی کسی است که دستهای تو را نگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

5.بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگذ به او نخواهی رسید.

6.هرگز لبخند را ترک نکن ،حتی وقتی ناراحتی،چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو بشود.


____________$$$$$
___$$_________$$$
__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$$$$$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
____$$_______$$____$$$
____$________$$$____$$
____ _________$$$____$
_____________$$$
_____________$$$
____________ $$$
____________$$$
___________$$$
_________$$$$$
________$$$$$
______ $$$$$

7.تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.

8.هرگز وقت خود را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند،

نگذران.

9.شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نا مناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را. به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر میتوانی شکر گذار باشی.

10.به چیزی که گذشت غم نخور ،به آنچه که پس از آن آمد لبخند بزن.

11.همیشه افرادی هستند که ترا می آزارند.با این حال همواره به دیگران اعتماد کن . فقط مواظب باش ،به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی.

12.خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی،قبل از اینکه کس دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تورا بشناسد.

13.زیاد از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتند که انتظارش را نداری

_________@@@@@@@@
________@@@________@@_____@@@@@@@
________@@___________@@__@@@______@@
________@@____________@@@__________@@
__________@@________________________@@
____@@@@@@______@@@@@___________@@
__@@@@@@@@@__@@@@@@@_________@@
__@@____________@@@@@@@@@_______@@
_@@____________@@@@@@@@@@_____@@
_@@____________@@@@@@@@@___@@@
_@@@___________@@@@@@@______@@
__@@@@__________@@@@@________@@
____@@@@@@_______________________@@
_________@@_________________________@@
________@@___________@@___________@@
________@@@________@@@@@@@@@@@
_________@@@_____@@@_@@@@@@@
__________@@@@@@@
___________@@@@@_@
____________________@
____________________@
_____________________@
______________________@
______________________@____@@@
______________@@@@__@__@_____@
_____________@_______@@@___@@
________________@@@____@__@@
_______________________@
______________________@
_____________________@





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 17 مرداد 1391

درد و دل کرم با خدا


دوستان داشتم وارد خونه می شدم همین نیم ساعت پیش رو می گم ، وارد حیاط
شدم یه صدایه نازکی که با سوز گریه همراه بود به گوشم خورد دقت کردم
دیدیم یه کرم خاکی داره با خدا درد دل می کنه :
خدایا توی این دنیای به این بزرگی و این همه موجود حالا چرا كرم؟
این همه موجود عجیب غریب، آخه چرا كرم؟ نمیشد منو زرافه یا الاغ خلق میكردی؟
خداییش این هم ایده بود كه به سرت زد!!! نه چشم داریم نه دهن داریم نه
دماغ داریم فقط یه لوله درازیم
فصل جفت گیری كه میشه همه حیونا میرن حالی به حولی میكنن ما چون تك جنسی
هستیم باید بشینیم سماق بمكیم
صبحها كه از خواب پامیشیم باید همینجور الكی تو خاكا وول بخوریییییم تا
شب مثل احمقها خسته بیفتیم بخوابیم. خدایا ناشكری نمیكنم
چون به قول دوستام كه میگن برو خدارو شكر كن باز كرم خاكی شدی، كرم كون
نشدی ولی به قول آدما آدم باید یه نگاهی هم به بالا داشته باشه دیگه!
حالا نمیگم دوست داشتم آدم بودم ولی مار كه میتونستم باشم. خودم كه چشم
ندارم خودمو ببینم ولی بچه ها میگن استعداد پرورش اندام دارم اگه از مكمل
استفاده كنم بعد شیش ماه مار میشم ولی من دوست دارم مار واقعی باشم...
هی ی ی ی چی بگم كه هرچی بگم كم گفتم، دیروز یه سری زدم به بیرون خاك
دیدم یه مگسه دست دوست دخترشو گرفته بود و بهش میگفت فردا ببرمت یه جایی
یه گهی بدم بخوری كه جیگرت حال بیاد، آقا ما یادمون افتاد كه تك جنسی
هستیم همچی كونمون سوخت همچی سوخت كه نگو آهان راستی خدایا ما كرما چرا
كون نداریم دهن كه ندادی بخوریم حداقل یه چیزی میدادی ادای ریدنو در
بیاریم.
ای بابا چی بگم خدا، به شتره گفتن گردنت كجه گفت كجام راسته؟ راستی خدا
من به شترم راضیم ها




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 17 مرداد 1391
به نظر من تنها دلیلی که باعث میشه آدما دلشوون نخواد خاطرات رو فراموش کنن اینکه خاطرات ، تنها چیزهایی هستن که تغییر نمیکنن حتی اگه آدما تغییر کنند..



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 17 مرداد 1391
به کسی اعتماد کن که بتواند سه چیز تو را تشخیص دهد
اندوه پنهان شده در لبخندت را،
عشق نهان در عصبانیتت را ،
و معنای حقیقی سکوتت را…




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 17 مرداد 1391
هر بار که می روی، رسیده ای
پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی. می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته می خزید، دشوار و کند، و دورها همیشه دور بود. سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید. پرنده ای در آسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت:« این عدل نیست، این عدل نیست. کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی. من هیچ گاه نمی رسم، هیچ گاه. و در لاک سنگی خود خزید، به نیت نا امیدی.» خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد. کره ای کوچک بود.
و گفت:« نگاه کن، ابندا و انتها ندارد. هیچ کس نمی رسد. چون رسیدنی در کار نیست. فقط رفتن است. حتی اگر اندکی. و هر بار که می روی، رسیده ای. و باور کن آنچه بر دوش توست، تنها لاکی سنگی نیست، تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی؛ پاره ای از مرا.»
خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راه ها چندان دور.
***
سنگ پشت به راه افتاد و گفت:« رفتن، ختی اگر اندکی؛» و پاره ای از «او» را با عشق بر دوش کشید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 16 مرداد 1391

 

بال هایت را کجا جا گذاشتی؟

پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:« اما من درخت نیستم. تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی.»

پرنده گفت:« من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم. اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گیرم.»

انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت:« راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟» انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندید.

پرنده گفت:« نمی دانی، توی آسمان چقدر جای تو خالی ست.» انسان دیگر نخندید. انگار ته تـه خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور. یک اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت:« غیر از تو، پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نکند فراموش می شود.»

پرنده این را گفت و پر زد. انسان ردٌ پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:« یادت می آید، تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی، عزیزم، بال هایت را کجا جا گذاشتی؟»

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آن وقت رو به خدا کرد و گریست.





نوع مطلب : عاشقانه، داستاهای کوتاه ولی زیبا، خدا، زندگی ، 
برچسب ها : داستان کوتاه زیبا خواندنی،
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 16 مرداد 1391





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی