تبلیغات
بـــــــــــاران - لاک پشت
بـــــــــــاران
چترها را ببندیم باران زیباست...
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
هر بار که می روی، رسیده ای
پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی. می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته می خزید، دشوار و کند، و دورها همیشه دور بود. سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید. پرنده ای در آسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت:« این عدل نیست، این عدل نیست. کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی. من هیچ گاه نمی رسم، هیچ گاه. و در لاک سنگی خود خزید، به نیت نا امیدی.» خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد. کره ای کوچک بود.
و گفت:« نگاه کن، ابندا و انتها ندارد. هیچ کس نمی رسد. چون رسیدنی در کار نیست. فقط رفتن است. حتی اگر اندکی. و هر بار که می روی، رسیده ای. و باور کن آنچه بر دوش توست، تنها لاکی سنگی نیست، تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی؛ پاره ای از مرا.»
خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راه ها چندان دور.
***
سنگ پشت به راه افتاد و گفت:« رفتن، ختی اگر اندکی؛» و پاره ای از «او» را با عشق بر دوش کشید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 16 مرداد 1391
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 01:29 قبل از ظهر
What's up to all, it's really a nice for me to pay a visit this website, it includes useful Information.
سه شنبه 15 فروردین 1396 03:55 بعد از ظهر
wonderful points altogether, you just won a new reader.
What could you recommend in regards to your
publish that you made some days ago? Any certain?
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی